گفتارهای معنوی

*با فکر کردن به اينکه هيچ چيز در اين دنيا عادلانه نيست زندگی کن.

*تا انسان احمق است به بهشت ميرود... زمانی که ميوه آگاهی را چشيد سقوط ميکند.

*خداوند بود و هيچ نبود... نيازی به هيچ نداشت...و او خواست که ما باشم تا ثابت شود قدرت هنرمند در هنرش .

راحب

 

*باور داشتن، چیزی است و عمل کردن٬ چیز دیگری است. بسیاری همچون دریا سخن می گویند اما زندگی شان مرداب راکدی است. دیگرانی سر خویش را بر فراز قلل کوه بلند می کنند، و حال آنکه جانهایشان به دیوار های تیره و تار دخمه ها بند است.

جبران خليل جبران

 

*بيرون شما دنيای فعاليت است. درونتان دنيای هستی است.

*اگر اين هم قرار باشد بگذرد از آن تو نيست . شکست از آن تو نبود... پيروزی هم از آن تو نيست. مرگ از آن تو نبود... زندگی هم از آن تو نيست. تو فقط نظاره گر هستی ... هر چيزی ميگذرد... اين نيز ميگذرد.

اوشو

 

 

 

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

عروسكهاي بي خيال

حجم های تهی

بازيچه های كودكانی

كه در بی خيالی غوطه ورند

و نمی دانند شيطانی هم هست

و نمی دانند جنگ چيست

و نمی دانند شايد فردا خورشيدی نباشد

 

آنها، كودكان امروزند

كه تنها امروز را

وهمين امروز را می شناسند.

 

عروسكهای بی خيال

جسم های ساكت و بی روحی كه درد را نمی  فهمند

با آن قلبهای مسخره و بی احساس

كه با كوچكترين اشاره

آواز خوشی سر ميدهند

قلبهايی كه به جای سينه

در كف دستها می تپند.

 

وكودك بودن، رويای امروز ماست

و شما ای بازيچه های قديمی

با شما هستم

عروسكهای بی خيال

كودكی های از دست رفته را

به ما بازگردانيد ...

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خدا قول نداده

طوفان زرد به شهر عشق رسيده بود و ميخواست  شهر کوچيکم را از من بگيره حالا چرا نميدونم ؟!

اين شد که شادمهر عزيز به کمکم اومد و رنگ و رويی تازه به شهرم داد به اين ميگن يه خونه تکونی اجباری... به هر حال خوشحالم که باز ميتونم برای شما از شعر و فرياد و آرزو بنويسم.

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی...

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

گوهر عشق

   ایمان در جستجوی گوهر عشق به یک دو راهی میرسد بر کنده ای که کنار علامت دو راهی است مینشیند و توشه اش را پیش رو میگذارد و با خو زمرمه میکند جز این قرص نان و این سیب چیزی برایم باقی نمانده و اگر بزودی به مقصد نرسم همین را هم دیگر ندارم ...در همین هنگام فرشته الهام با قدمهایی آهسته به او نزدیک میشود و ایمان تکه نانی را در دست دارد بر سفره میگذارد و به ندای الهام که او را میخواند گوش میدهد . 

فرشته الهام- راه را به تو نشان خواهم داد اما شرطی دارد. 

ایمان- چه شرطی؟ 

فرشته الهام – اگر دیگری از تو پرسید راه درست را به او نشان مده و اگر دادی اگر اینچنین کنی حق عبور از این راه را نخواهی داشت و راه دیگر هم به مقصدی جز آنچه تو بدنبالش هستی ختم خواهد شد ...انتخاب با توست ...تنها یک راه برای رسیدن به گوهر عشق پیش رو داری و تنها یک نفر می تواند از این راه عبور کند. 

مه همه جا را فرا میگیرد ایمان سرخوش از الهام غیب توشه اش را میبندد تا بره افتد که احسان با تنی خسته و فرسوده و قلبی شکسته بر سر دو راهی میرسد در حالی که نای ایستادن ندارد. 

ایمان از کوزه اش به او اب میدهد و او را بر کنده مینشاند و از او میپرسد که بدنبال چه بدین سو آمده ؟  

احسان- بندبال گوهر عشق هر چه را داشتم بخشیدم و دیگر حتی ذره ای عشق و امید برایم باقی نمانده همه را بخشیدم به همان کسانی که قلبم را شکسنتد و روحم را ازردند و حال بدنبال گوهر عشق امدم نه برای خویش برای جوانی که ایمانش را کف داده و دنیا را زشت و تیره میبیند میخواهم با روشنایی این گوهر تیرگی را از او دور کنم .کدام یک از این دو راه را باید رفت ؟ تو میدانی ای جوان مرد؟ اگر میدانی به من بگو؟ 

و ایمان در جدال با خویش

صدای وجدان از یک سو و صدای شیطان از سوی دیگر با او سخن می گویند: 

شیطان – با تو هستم !!! چه در سر داری ؟ این همه راه را آمدی برای چه؟ حال که در دو قدمی مقصد ایستادی میخواهی با دستان خودت گوهر را به او ببخشی ؟  

وجدان- بگذار او بگذرد ...برای به او رسیدن باید از خود گذشت .گوهر عشق برای رسیدن به اوست و او خود میداند چه کسی سزاوار تر است. 

و ایمان انتخاب میکند و توشه اش را به احسان میبخشد و راه درست را به او نشان میدهد.

ایمان بر کنده می نشیند و احسان را با دیدگانش بدرقه میکند وقت نماز است و ایمان تیمم میکند و بر سجاده ی خاک مینشیند و بر مهر سنگ سجود میکند و در آخرین سجده مهر به گوهری بدل میشود که او بدنبالش آمده بود ایمان گوهر را میان دستانش می گیرد و می بوسد و بر پیشانی می ساید گوهر اینک در دستان اوست  

ایمان- چگونه ممکن است این احسان بود که قدم در راه گذاشت !!!

 

و فرشته ایمان بار دیگر آهسته از میان مه و روشنایی به او نزدیک میشود .

 

فرشته ی الهام – همیشه برای رسیدن به مقصود نباید قدم در راه گذاشت گاه می توان راه را نرفت و به مقصود رسید ...این را بدان که ایمان همیشه راه را میداند این گوهر پاداش ایثار توست . برای رسیدن به عشق او باید از خود گذشت و با تو بود و خدا فرمود هر که با ایمان است از گوهر عشق سهمی خواهد برد .

 

اين طرح نمايشی يکی از دست نوشته های قديمی من بود که تازه پيداش کردم بد نديدم حالا که اينقدر تاخير داشتم با همين نوشته بيام شهر عشق. هيچ عذری برای غيبتم در اين مدت نميتونم بيارم جز حجم زياد کار و درس . اميدوارم از اين پس ديگه تاخير نداشته باشم...

 

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳

كوچه هفدهم

كوچه هفدهم

و پنجره اي كه به وسعت نگاه توست

و كوچه اي كه به اندازه ي قدمهاي من است

كوچه با قدمهاي نا اشنا غريبگي می كند

ببين قدمهايم زير نگاه تو مي لرزد

بيا و پنجره را بگشا

و قدم بر چشمان من بگذار

هر چند به چهره ي پشت پرده ات

در قاب پنجره عادت كرده ام

آنروز كه باد مي آمد

از كوچه ات می گذشتم

براي لحظه اي چشمانت را ديدم

آبي بود؟!

نه، برنگ آب بود

مثل چشمان من خيس

حقيقتي در اين ميان جاري است

شرم نگاه من،

از حضور خداي توست

و از نگاه من

تا سكوت تو

جز اين مانعي نيست.

 

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳

چه تفاوت دارد

چه تفاوت دارد

چوبه ي دار من و تو صليبي باشد

يا درختي كه به هر شاخه ي آن

ميوه ي كالي پيداست

ميوه بايد برسد

تا كه شيرين شود اين مرگ،

براي تو و من

 

چه تفاوت دارد

كه مرا جامه ي اطلس به تن، اركيده بدست

يا كه با يك كفن ساده به خاكم بدهند؟

گوئی اين خانه مرا كم دارد

تا بر اين سنگ سياه حك بشود:

كه فلاني در فلان تاريخ آمد به جهان

و در اين قطعه به خاكش دادند

و پلاكش اين است 36

روحش آمرزيده شود

و همين...

 

تو بگو،

چه تفاوت دارد

تاج گل بر در اين خانه برند

يا که هی در بزنند

من كه آنجا نيستم

تو بگو هر كه دلش خواست مرا ياد كند

شب جمعه

پشت هر چراغ قرمز كه نگه مي دارد

شاخه اي گل بخرد،بو کند 

حالش را ببرد.

 

بعدمرگم

چه تفاوت دارد

تو بيايي در اين خانه و زاري بكني

اشك تو آن هنگام

از من مرده چه دردي را دوا خواهد كرد؟

من كه هستم حالا

و همين حالا،

همين حا لا تو را كم دارم.

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

شصت و سه سال بعد

 در ساعتي كه هول مكرر داشت

ديوارهاي خانه ترك برداشت

ممنوع بود رد شدن، اما زن

در دست، حكم(( رد شو و بگذر)) داشت

حسي لبالب از شعف و وحشت

حسي شگفت و دلهره آور داشت

در قلب او جوانه يك گل بود

يك سينه آرزوي معطر داشت

هر چه ستاره مست شد و رقصيد

شب را صداي شادي و دف برداشت

صد صف فرشته، سجده به كودك كرد

آن لحظه عرش حالت ديگر داشت

 

( شصت و سه سال بعد ) همان كودك

يك صبح زود كه از در داشت-

مي رفت سمت كوچه، زمين ناليد

( از آنچه روز فاجعه در سر داشت )

بانگ اذان شنيده شد از مسجد

مردي براي دفعه آخر داشت...

: پاشو غريبه!

:كيست ؟

: منم!

( يعني: اصرار بر هر آنچه مقدر داشت)

: ((قد قامت الصلوه))

: نه، وقتش نيست!

( در سجده، ضربه حالت بهتر داشت)

: ((سبحان رب...))

( و وقت مناسب شد

اين سجده حكم وقت مقرر داشت)

: ((فزت و رب...))

(كعبه به خود لرزيد

ديوارهاي كوفه ترك برداشت)

مهدي زارعی

علی رفت تا علی بماند برای هميشه ... يا علی

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳

يك خدا

اين نمايشگاه هم با ياری خدا و کمک دوستان تموم شد جا داره از اهالی شهر عشق که با اومدنشون من را بينهايت خوشحال کردند از جمله: تارا دوست خوبم  روهام عزيز و نغمه و همسر مهربانش همچنين نسيم نازنين و مجيد آقا که زحمت کشيدند از سبزه وار برای ديدن نمايشگاه آمدند و دوستان ديگری که نوشته های زيباشون را در دفتر يادبود خواندم ولی موفق به ديدنشون نشدم تشکر کنم.

آرزو دارم در اين ماه عزيز دعای همه اهالی شهر عشق مورد قبول  خدای بزرگ قرار بگيره و به برکت اين روزها چتر مهربونی خدا بروی شهر ما گسترده بشه...

اين شعر رنگی تقديم به شما و خالق رنگين کمان

يك آدم ، يك حوا

هزاران انسان

يك آسمان ، يك مهتاب

هزاران ستاره

يك دست ، يك قلم

هزاران واژه

يك قبله ، يك خالق

هزاران عاشق

دو آدم

يك نسل ، يك دنيا

دو ستاره

يك كهكشان ، يك روز

دو دست

يك صدا ، يك فرياد

دو قبله

يك كعبه ، يك قدس

هزاران شيطان

يك كلمه

يك آغاز

يك خدا 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳

خبر هنری

نمايشگاه نقاشی آبرنگ

ترانه ميلادی

زمان:۲۰ الی ۳۰ مهر

ساعت بازديد:۹-۱۲و ۱۵-۱۸

مکان:فلکه دوم صادقيه- بلوار آيت ال.. کاشانی - ميدان نور- خانه فرهنگ نور

تلفن: ۴۰۸۹۶۹۴

خوشحال خواهم شد اهالی شهر عشق را به اين بهانه از نزديک ديدار کنم از دوستانی که زحمت ميکشند و می ايند خواهش ميکنم حتما در دفتر يادبود يادداشتی بگذارند.

به اميد ديدار شما

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳

به او بگو...

مي داني قرارم كجاست؟

بگو آنكه مي پندارم به من نزديك تر از خويش است كيست؟

نشانش را و نامش را نميدانم

همين اندازه ميدانم

كه او دنيايي از مهر است

ولي يكجا نمي ماند

گمانم از من و از ما گريزان است

راستي اگر روزي تو او را ديدي از نزديك

بگو فلاني بيقرارت بود

نه، راستش را نگو

بگو ديوانه اي ديدي كه شبها بر حلال ماه دراز ميكشد

اما نگو ستاره ها را مي دزدم

مي خواهم تسبيحي از ستاره برايش بسازم

بگو چند وقتي است سراغش را از كلاغ ها ميگيرم

نگو با كلاغ ها مهربانم

اينطور به من نگاه نكن!

چقدر ساده اي كلاغ ها بهانه اند

من به سياهي دل بسته ام

نمي بيني از خورشيد گريزانم

اينها را به او نگو فقط گوش كن

با تو هستم قاصدك

گوشهايت با من است؟

داشتم چه مي گفتم؟؟؟

هان. به او بگو...

 

  
نویسنده : ترانه ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳

← صفحه بعد