به او بگو...

مي داني قرارم كجاست؟

بگو آنكه مي پندارم به من نزديك تر از خويش است كيست؟

نشانش را و نامش را نميدانم

همين اندازه ميدانم

كه او دنيايي از مهر است

ولي يكجا نمي ماند

گمانم از من و از ما گريزان است

راستي اگر روزي تو او را ديدي از نزديك

بگو فلاني بيقرارت بود

نه، راستش را نگو

بگو ديوانه اي ديدي كه شبها بر حلال ماه دراز ميكشد

اما نگو ستاره ها را مي دزدم

مي خواهم تسبيحي از ستاره برايش بسازم

بگو چند وقتي است سراغش را از كلاغ ها ميگيرم

نگو با كلاغ ها مهربانم

اينطور به من نگاه نكن!

چقدر ساده اي كلاغ ها بهانه اند

من به سياهي دل بسته ام

نمي بيني از خورشيد گريزانم

اينها را به او نگو فقط گوش كن

با تو هستم قاصدك

گوشهايت با من است؟

داشتم چه مي گفتم؟؟؟

هان. به او بگو...

 

/ 0 نظر / 18 بازدید