خدا قول نداده

طوفان زرد به شهر عشق رسيده بود و ميخواست  شهر کوچيکم را از من بگيره حالا چرا نميدونم ؟!

اين شد که شادمهر عزيز به کمکم اومد و رنگ و رويی تازه به شهرم داد به اين ميگن يه خونه تکونی اجباری... به هر حال خوشحالم که باز ميتونم برای شما از شعر و فرياد و آرزو بنويسم.

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی...

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

/ 0 نظر / 42 بازدید